شهید سید نورخدا موسوی درشب رحلت رسول اکرم(ص) و شهادت امام حسن مجتبی (ع) پس از نوشیدن شربت متبرک سیدالشهدا(ع) برای هیمشه تن خاکی را به ابدیت سپرد.

سیدنورخدا موسوی مفرد،شیرمردی از دیار لرستان همیشه سرافراز، تکاور نیروی انتظامی یگان تکاوری زاهدان در۱۷ اسفند۸۷ هنگام درگیری با گروه جندالله به سرکردگی عبدالمالک ریگی بر اثر گلوله به سر به درجه جانبازی نائل شد.پس از مراجعت به بیمارستان به دلیل شدت جراحت به عنوان جانباز صد درصد بدون هیچ حرکت فیزیکی با زندگی نباتی ۱۰سال درکما گذراند و درشب ۲۸صفر مطابق با ۱۵آبان ۹۷ به درجه رفیع شهادت نائل گشت.مقام معظم رهبری ایشان را شهید زنده خطاب کردند و درسال ۱۳۹۸ به عنوان شهید شاخص سال انتخاب شد.

همسر این شهید بزرگوار در این ۱۰سال زینب گونه از همسرش پرستاری کرد و میزبان خوبی برای سیل عاشقان و متوسلین به این شهید بزرگوار بود.

کبری حافظی؛ همسرشهید سید نورخدا موسوی،که پس از تحمل ۱۰سال جانبازی به درجه رفیع شهادت نائل شد، به خبرافلاک گفت: شهید سید نورخدا موسوی که ازسوی مقام معظم رهبری “شهید زنده “نامیده شدند، شهید شاخص سال۱۳۹۸ ستاد راهیان‌نور و ستاد کل نیروهای مسلح شدند. هرچند همه شهداء شاخص هستند و برتری بین شهداء نیست و درنزد پروردگار همه شان یک مقام دارند ولی با توجه به این‌که هر شهید درهرزمان تأثیرش بر جامعه متفاوت است و این‌که یک شهیدی در دوره‌ای خاص می‌تواند بر سرنوشت و نوع نگرش جامعه و اصلاح جامعه در بعضی امور تاثیر بگذارد .

وی اظهار داشت: شهداء بین مردم جامعه محبوبیت پیدا می‌کنند. یکی از دلایلی که شهید نورخدا موسوی بین همه هم‌وطنان حتی بین جهان بشریت به محبوبیت رسیده بود؛ آلام و درد و رنج‌هایی بود که ۱۰ سال در سکوت کشید وبدون حرکت روی تخت افتاده بود و به‌ظاهر صحبت نمی‌کرد؛ ولی همان زمان با ماندن و با نفس کشیدن درس خداشناسی می‌داد.

 حافظی افزود: خیلی ازکسانی که در کنار سید نورخدا بودند و با این شهید زنده ملاقلات داشتند، حتی آن‌هایی که از اسلام و دین و نظام فاصله داشتند برای دیدن جسم بی‌جان سید و روح با برکت وی می‌آمدند؛ شاید یک تلنگری به وجودشان زده می‌شد و به آن‌چیزی که مدنظر شهدا بود می‌رسیدند.

 همسرشهید سیدنورخدا موسوی عنوان کرد: به نظر من وجود سیدنورخدا حجت الهی بود و باعث شده بود که خیلی ازکسانی که او را ملاقات می کردند، از برکت معنوی این شهید بهره ببرند .

وی تصرح کرد:من افتخار می‌کنم که ۱۰ سال در کنار این سید بزرگوارچه شب‌هایی به‌سختی به صبح رساندم .شب و صبح و روز برای من معنا نداشت و در کنار سید باید ثانیه به ثانیه و دقیقه‌ها پرستاری می‌کردم ولی هر دقیقه از این خادمی پربرکت  و پرستاری برای من درس بزرگی به ارمغان می‌آورد.

حافظی افزود: من همیشه به هم‌وطنانی که برای دیدن سید نورخدا می آمدند؛ می‌گفتم سید  فقط متعلق به خانواده اش نیست، شاید سهم من از زندگی پربرکت سید نورخدا بعد از جانبازی همین پرستاری باشد ولی شهید زنده متعلق به همه وطن است.

وی اظهار داشت: درکنارسید نورخدا خاطرات تلخ و شیرین زیادی رقم خورد. مسئولین ارشد کشوری و لشکری زیادی به منزل ما می‌آمدند. مردم عادی زیادی ازدانشجو و دانش‌آموز، جوان و پیر، روستایی وشهری و حتی خارج از کشور برای دیدن شهید زنده شان می آمدند.ولی آن چیزی که من را خوشحال می‌کرد این نبود که مثلاً بین آن مسئول رده بالا کشور با یک انسان معمولی فرق بیندازیم همه برای ما عزیز و همه میهمان سید نورخدا بودند.

حافظی افزود: همیشه درب منزل ما به روی همه باز بود. یک روز یک پیرمرد مسنی در زد گفت کشاورزاست و از روستا آمده. زجه می زد می گفت خانم اجازه می‌دهید من سید نورخدا را ببینم ؛ من با روی خوش از او استقبال کردم و دعوتش کردم داخل منزل. نشست کنار تخت سید و  درد لش از روی پاکی دل و خلوص نیت بود .گفت هیچ‌وقت فکر نمی‌کردم بتوانم خدمت آقا سید برسم و در کنار تختشان قرار بگیرم .گفت فکر می‌کردم فقط برای مسئولین رده‌بالا امکان ملاقات با سید هست .

همسر شهید موسوی تصریح کرد: شاید هزاران خاطره تلخ و شیرین از ۱۰ سال پرستاری سید دارم هرچند خاطره ای را تلخ نمی‌دانم و معتقدم درمسیرالهی و آزمایش خداوند بوده و سختی‌هایش هم برای من شیرین بود چون که همه در کنار ما بودند .جا دارد از اصحاب رسانه و خبرنگاران استان که دراین سال ها من را تنها نگذاشتند قدردانی کنم .

نحوه شهادت سید نورخدا موسوی از زبان همسرش

 سید نورخدا خیلی به امام حسن  مجتبی (ع)علاقه داشت. من هم  در زندگی وقتی مشکلی یا گرفتاری دارم ،وقتی دلم از دنیا گرفته می‌شود، دو رکعت نماز نذر امام حسن علیه‌السلام می‌کنم و واقعاً حجت می‌گیرم.آنچه را تا الان از امام حسن(ع) خواستم واسطه شده و واقعاً من به این خواسته‌ ها رسیده ام.

شب ۲۸ صفر سید ازمیان ما رفتند . دوهفته قبل‌از شهادت ایشان، به کربلا مشرف شدم. دلنوشته ای را دخترم در سرزمین کربلا در عمود ۱۳۶۴ در خیابان حی الاسراء برای پدر خواند. زهرا در قسمتی از نوشته که برای پدر خواند گفت که «آقا اباعبدالله من قول می‌دهم دیگر برای پدر چیزی نخوانم ؛این‌جا سرزمین توست، این‌جا سرزمین مادری من نیست، این‌جا همه من را تکریم کردند و آمدند به استقبال من ؛گفتند فرزند شهید زنده آمده‌است، جلوی من گوسفند سر بریدند و اسپند دود کردند؛ به من احترام گذاشتند؛ اما امان از دل رقیه! چه کردند با دخترت ؟چه کردند با سه‌ساله ات؟ گوشواره از گوشش کشیدند؛ امام حسین(ع) از امروز به بعد خجالت می‌کشم به پدرم بگویم بابا تو چرا روی تخت مانده ای؟. ».

 سفرما۴۸ ساعت طول کشید؛ دراین۱۰ سال تا آن زمان از سید دور نشده بودم ولی شاید رضایت خداوند در این سفر بود .برادر و خواهرها هم پذیرفته بودند از سید نورخدا پرستاری کنند. ازکربلا که برگشتم ،حال سید خوب بود.ولی دو سه روز قبل از شهادت تب کرد.جالب اینکه همان روزهای قبل شهادت، همرزم شهید ،همان که فیلم نحوه مجروحیت سیدنورخدا درعملیات را ضبط کرده بود؛ به من زنگ زد و حال سید نورخدا و سیده زهرا و سید محمد را پرسید. درآن لحظه سید در تب می‌سوخت ولی به همرزمش گفتم حالش خوب است. او گفت خواب سید را دیده‌ام. درخواب دائم می‌گوید من شب ۲۸صفر چهارشنبه برای همیشه از تخت بلند می‌شوم و صدای بلند شدنم در کشور می‌پیچد. چطور آقاسید می‌خواهد از تخت بلند شود؟ می‌خواهد شفا بگیرد؟

 آن‌قدر روی خوابش مصصم و مطمئن بود که گفت ای‌کاش شب چهارشنبه و شب رحلت رسول‌الله(ص) و امام حسن (ع) کنار سید بودم . بعد از این‌که خواب را برای من تعریف کرد،شرح آن را برای من پیامک کرد؛ شاید می‌خواست برای حرفش سند داشته باشد .هنوز پیامکش در گوشی موبایلم هست. سپس همرزم سید گفت آیات ۲۷و۲۸ سوره کهف‌ را بخوان که اشاره می‌کند به بیدار شدن اصحاب کهف از خواب .

شب شهادت ، سید نورخدا ازروزها و شب های دیگر زیباتر شده بود؛ آرام شده بود و به خاطراینکه چند روز قبل تب داشت ، به بچه‌ها گفتم چقدر ما به آرامش رسیدم که بابا خوب شده است.ساعت ۸صبح همان شب، ۲۷ صف، یکی از فرماندهان نیروی انتظامی به من زنگ زد. گفت خانم حافظی سید کسالت دارند؟ گفتم نه سردار خوب شدند. چند روز بود تب کرده بودند و امروز ماشاالله خوب شدند. به من گفت خواهرم بیا رضایت بده و دل آقاسید را از دل خودت جدا کن! آقاسید در دالان بهشتی است که باید برود . من گفتم نه سردار!من در کربلا به آقا امام حسین(ع) گفتم که سید را شفا بدهد.

 شب ساعت ۱۱ حال سید خوب بود. من به خودم گفتم پیامی به این عزیزی که از من خواست رضایت بدهم ارسال کنم و بگویم رضایت من رضایت خداوند است اگر خداوند راضی شده بود که سید را ببرد من تسلیم بودم در برابر رضایت خداوند . برایش نوشتم«با سلام و ادب و احترام؛ من راضی‌ام به رضای خدا و رضای نورخدا. شاید بهشت برین برای سید است و دنیا برای سید کوچک شده‌است». پیام را فرستادم. دلم لرزید؛ احساس می‌کردم گیرنده پیام، خدا بوده است. پیام ارسال‌شده بود .بلند شدم یک مقدارعسلی که برای تبرک از کربلا آورده بودم با آب و چند قطره آب‌لیمو داخل لیوان ریختم؛ هر روز این کار را می‌کردم برای این‌که سید دچارسرماخوردگی نشود برایش شربت عسل آبلیمو درست می کردم.

 پسرم محمد هم کنارم بود. دستانم را زیر سر سید گرفتم و شربت را داخل دهان سید ریختم. دیدم از گلویشان پایین رفت. پیشانی مجروح  سید را به رسم ادب همه‌روزه بوسیدم .گفتم سید آرام شدم بعد ازاین چند روز که تب داشتی ؛خدا را شکر که خوب شدی. خدا و رسول‌الله(ص) شاهد است که نگاهی به من کرد که آن را در این بیست سالی که با هم‌زندگی مشترک داشتیم نکرده بود. سید چشمانش را بست. افتخار این را دارم که همسر شهیدی هستم که همسرم در دستان خودم شهید شده‌است .شاید این توفیقی بوده که خداوند به من عنایت کرده و شاید دعای سید نورخدا بوده که من خادمشان بودم ؛خواسته به یک طریقی برای من جبران کند.

خواهرم که پرستار بود را صدا زدم . وقتی‌ فهمیدعلائم حیاتی سید دارد می‌رود ،از من خواست با ۱۱۵ تماس بگیرم. نمی خواستم باور کنم سید دارد می رود. بدن سید گرم بود پاهایش را بوسیدم. امانتشان می‌دادم به امام حسن علیه‌السلام و حضرت زهرا (س)و به رسول‌الله(ص). پاهایش سرد شده بود. سرم را گذاشتم روی سینه‌ سید . دیدم سینه‌ اش سردشد. رفتم سمت صورت سید ؛ سرم را گذاشتم روی صورتش و گفتم ” آقا سید قسم تان می‌دهم به مادرت خانم فاطمه زهرا(س). تمام پرستاری ها و شب نخوابیدن ها و استرس‌های ده‌ساله را حلالت می‌کنم. به من قول بده پیش مادرت فاطمه زهرا(س)شفاعتم کنی “.

و سید نورخدا رفت.علائم حیاتی نداشت .۱۱۵ که آمد؛ من امانت‌ها را داده بودم . به امام حسن (ع)و حضرت رسول(ص) و به فاطمه زهرا(س).

 مردم قدردان و شهیدپرور سراسر کشوربرای تشییع پیکر شهید، خودشان را به لرستان رساند و آن تشییع‌پیکر تاریخی را به یادگار گذاشتند. به سیده زهرا گفتم همه چیزت قشنگ تمام‌شده، جانبازی و شهادت پدرت خاص بود، خودت دختر خاصی شده ای و همه دل نوشته‌هایی را که برای پدرت خواندی همه به یادگار ماندند.امشب مثل مادرت فاطمه زهرا (س) شده ای درفراق پدر!.

انتهای پیام/

  • نویسنده : مژگان بیرانوند