نگارنده همچنین در این کتاب اقدام به تبلیغ کتاب‌های محمدجواد غروی کرده است. این درحالی است که امام راحل در سال ۴۹ در استفتائی راجع به تفکرات غروی او را مصداق مضل و گمراه معرفی کرده‌اند.
به گزارش خبرافلاک رهاشدگی و ول‌انگاری در حوزه فرهنگ در دولت روحانی بیش از پیش شده است. اگر مساله فرهنگ و به خصوص حوزه نشر و کتاب متولیان دلسوز و متعهد به کشور و آیین داشت، شاید حتی گمان آن هم نمی‌رفت که ۴۲ سال پس از انقلاب شکوهمند اسلامی در یک کتاب ده‌ها توهین به انقلاب و شهدا و علما صورت بگیرد و روند تاریخ به صورت به شکل تحریف شده، وارونه و جعلی به نمایش درآید.
به گزارش رجانیوز؛ کتابی با عنوان نایین ناهید ایران‌زمین زمستان ۱۳۹۹ چاپ شده که ابتدا گمان می‌رود که نویسنده آن سعی دارد تا به معرفی شهرستان نائین(شهری تاریخی در شرق استان اصفهان) بپردازد. اما نگاهی به این کتاب که توسط انتشارات عادیات به چاپ رسیده نشان می‌دهد که این کتاب جای جلاد و شهید را با صراحت تمام عوض می‌کند. در جایی مردم ایران را وحشی می‌نامد که نیاز بوده تا مستشاران آمریکایی آنها تربیت کنند و در جای دیگر به تمجید از ساواکی‌ها می‌پردازد. نویسنده معلوم‌الحال این متن هتاکانه وغیرعلمی پا را فراتر گذاشته و علمای انقلابی همچون شهید شیخ فضل الله نوری را به عنوان روحانی حامی استبداد معرفی کرده و حتی شهدای هشت سال دفاع مقدس را به عنوان افرادی منفعت طلب و سودجو برای خود و خانواده‌شان خوانده است. نگاهی به سابقه نویسنده و وابستگی آن به یکی از فرقه‌های انحرافی نشان از حقایقی دارد که در این گزارش به آن پرداخته شده است.
در ادامه نمونه‌هایی از این موضوع در اختیار مخاطبین قرار گرفته است:
در صفحه ۳۹ کتاب از اقدام ننگین رضاشاه در کشف حجاب با عنوان«بها دادن به زنان» یاد شده که نویسنده فقط در شیوه اجرای این قانون ضددینی از پهلوی گلایه دارد! در این کتاب آمده است: «کشف حجاب نمونه‌ای دیگر از گرفتاری‌ها بود بدون زمینه‌سازی و تفهیم اصل آن که بها دادن به نیمی از نیروهای انسانی کشور بود؛ جمعی ژاندارم بی خرد را مامور هتاکی و رعب و وحشت کرده»
در صفحه ۴۲ نویسنده با تحریف تاریخ و توهین به شهید شیخ فضل الله وی را حامی استبداد معرفی می‌کند: «با عود کردن استبداد و تشکیک در اصل مشروطیت و طرح مساله شرعی یا غیرشرعی بودن حکومت مشروطه از ناحیه روحانیون حامی استبداد به سرکردگی شیخ فضل الله نوری که در راه استقرار حکومت مشروطه سنگ اندازی می‌کرده‌اند، آیت الله شیخ محمدحسین نائینی با استدلالی قوی به حکومت مشروطه مشروعیت می‌بخشند.» نویسنده در حالی سعی دارد تا علامه نائینی را در برابر شهید شیخ فضل الله نوری قرار دهد که اتفاقا یکی از دلایل مرحوم نائینی برای جمع‌آوری کتاب مهم خود، به انحراف کشیده شدن مشروطه و به دار آویختن عالم بزرگ اسلام توسط مدعیان مشروطه بوده است.
در صفحه ۶۴نویسنده با توهین به رزمندگان آنها را منفعت طلبانی معرفی می‌کند که به دنبال منافع آتی خود و فرزندانشان بوده اند: «عده‌ای به خاطر انجام وظیفه، جمعی برای حفظ دین و گروهی باری به هر جهت راهی جبهه شده یا سنگرهایی در پشت جبهه برای خود تدارک دیدند تا منافع آتی خود و فرزندانشان را تامین کنند» این ادعاها در حالی است که در شرایط جنگ تحمیلی کمتر فردی به مسائل مادی می‌اندیشیده و حتی نهادی برای دادن امتیازات مورد ادعا وجود نداشته است. تعداد بالای رزمندگان جوان که هنوز تشکیل خانواده نداده بودند نیز گواهی دیگر برغلط بودن این ادعای باطل دارد.
نویسنده حتی باعداوت فراوان به مدیریت جنگ تاخته و حضور بسیجی‌ها را باعث افزایش تعداد شهدا معرفی کرده است: «از این تاریخ به بعد که حضور نوجوانان بسیجی در جبهه‌ها باب شد، بر تعداد شهدا افزوده گشت»
نویسنده کتاب که در همه مسائل خود را صاحب نظر می‌داند و حتی وجود مکانی در ده‌ها کیلیومتری شهرستان نائین را تهدیدی برای سلامت مردم منطقه معرفی می‌کند اما برای اثبات کردن انقلابیون به دنبال سند و مدرک معتبر می‌گردد و حتی کشته نشدن مردم شهرستان در تظاهرات‌های ۲۱ و ۲۲ بهمن را دلیلی بر پختگی مامور ساواک معرفی کرده است. وی می‌نویسد: «پختگی مامور ساواک باعث شد کمتر کسی دچار گرفتاری شود!» در این کتاب همچنین از افرادی چون شهید مظلوم دکتر بهشتی با عنوان مرحوم بهشتی یاد می‌شود اما سعی می‌شود تا افرادی از گروهک منافقین را به عنوان اصلی ترین نیروهای انقلابی شهرستان معرفی کند.
در صفحه ۳۰ این کتاب مردم ایران به عنوان وحشی معرفی شده‌اند و مستشاران آمریکایی که از دولت شاه برای حضور در ایران حق توحش دریافت می‌کردند مورد تمجید قرار گرفته‌اند. «یکی از مستشاران فرهنگی آمریکایی که تحت عنوان سپاه صلح به منطقه[نائین] آمده بود؛ برای روان‌بخشی بافت قدیم و اتحاد هفت محل آن و خلاصی از توحش که نماد عینی آن دسته‌بندی‌های حیدری-نعمتی بود طرحی خیابانی را ارائه کرد…»
گفتنی است عبارت «هفت محل» در این کتاب اشاره به محلات سنتی شهر نائین دارد که حول محور حسینیه و هیات‌های مذهبی شکل گرفته است.
در صفحه ۵۰ و ۵۱ کتاب در اهانتی آشکار به امام و جمهوری اسلامی به تمجید از فردی مجهول پرداخته شده که با جمهوری اسلامی مخالفت کرده است و این مخالفت را دلیلی بر دوراندیشی و فکر منور او دانسته است!
نویسنده اینگونه انقلابیون را بی فکر و فضای انقلابی کشور را مخوف معرفی کرده و نوشته است: «در این شرایط که هیجان انقلاب فرصت تفکر و تامل را از عام و خاص گرفته بود؛ اینبار هم روشنفکری از دیار نائین یک تنه فریاد برآورده در نامه‌ای سرگشاده خطاب به آیت الله روح الله خمینی علت مخالفتش را با نام «حکومت جمهوری اسلامی» اعلام و دیدگاهش را در روزنامه آیندگان شماره ۳۲۶۴ دوشنبه ۲۵ دی ماه با عنوان«چرا با جمهوری اسلامی مخالفم» منتشر می‌کند. آری در آن شرایط مخوف دکتر مصطفی رحیمی نائینی حقوقدان، مترجم و استاد دانشگاه برای نظریه خود دلایلی عرضه کرد که امروز پس از سپری شدن چهار دهه و تحقق پیش‌بینی‌های ایشان دوراندیشی ذهن وقاد و فکر منور یک نائینی نمایان می‌گردد. »
نویسنده در حالی سعی دارد آری بیش از ۹۸ درصد از مردم را در آری گفتن به جمهوری اسلامی و تودهنی زدن به مخالفان این ایده ناب را نادیده بگیرد که مردم ایران بیش از چهار دهه است همراهی و همکاری خود با نظام را در صحنه‌های گوناگون به تصویر کشیده‌اند.
نویسنده این کتاب دشمنی خود با مردم و انقلابیونی چون شهید بهشتی را بارها در لابه لای بند بند نوشته‌های وقیحانه و بدون استناد خود نشان داده است. در صفحه ۵۴ حزب جمهوری و شهید بهشتی را متهم به نماینده تراشی برای شهرستان‌های کشور از جمله نائین متهم کرده است: «از نخستین گام، حزب جمهوری اسلامی عرصه را بر دیگران تنگ کرده بر موج هیجانات توده‌ای سوار شده برای همه شهرها از مرکز نماینده گسیل داشتند کما اینکه نخستین گزینه را که برای نائین برگزیدند مرحوم آقا جلال موسی کاظمی مقیم تهران از دوستان مرحوم بهشتی بود که به دلیل امتناع از پذیرفتن چنین ماموریتی و معرفی دیگر یار حزبی توسط ایشان سیدشمس الدین حسینی مقیم تهران را به نائین اعزام کرده و با حمایت های حزب تازه نفس راهی مجلس شورای اسلامی نمودند و عملا همان شیوه ای را برگزیدند که هفتاد سال قبل از آن تاریخ در صدر مشروطه به دلیل قحط الرجال بودن در پیش گرفته بودند» این صحبت‌ها در حالی است که شهید سیدشمس الدین حسینی از بالاترین حمایت مردمی برخوردار بوده و اتفاقا تخصص و سلامت وی نزدیکی ایشان به امام راحل و شهید بهشتی موجب به استقبال هزاران نفر از مردم شهرستان به ایشان شده بود.
بنابر اخبار رسیده نویسنده این کتاب از پیروان فرقه انحرافی غروی می‌باشد و حتی سابقه همکاری به گروهک منافقین«مجاهدین خلق» در اوایل انقلاب را در کارنامه خود دارد. او حتی در این کتاب هم نتوانسته ابراز ارادت خود به روحانی انحرافی محمدجواد غروی را هم انکار کند . در صفحه ۴۴ این کتاب آورده است: «عوام زدگی، حساسیت‌های بیجا، تهم و افترا در دهه‌های بعد دامن حکیم فرزانه آیت الله سیدمحمدجواد غروی را هم گرفت و نشر افکار و اندیشه‌های خرافه ستیزش را با تبلیغات سو محدود کرده‌اند!»
نگارنده همچنین در ادامه این جملات اقدام به تبلیغ کتاب‌های محمدجواد غروی کرده است. این درحالی است که امام راحل در سال ۴۹ در استفتائی راجع به تفکرات غروی او را مصداق مضل و گمراه می دانند. امام خمینی در جواب سوال می نویسند:
“با صحت مطالب فوق، چنین شخصی منحرف از مذهب اهل بیت است و لازم است مومنین از او احتراز کنند
و حضور در جماعت و منبر این شخص حرام و در معرض گمراهی است. خداوند مسلمین را از شر این عناصر فاسده حفط فرماید. والسلام علی من اتبع الهدی”
اما محمدجواد غروی کیست؟
سید محمد جواد موسوی غروی، متولد سال ۱۲۸۵ هجری شمسی در اطراف اصفهان است. او با تحصیل در حوزه علمیه اصفهان موفق می شود در بیست و چند سالگی به اجتهاد نائل گردد. ویژگی اصلی تفکرات سیدمحمدجواد غروی تاکید بر “عقل گرایی افراطی در دین” است.  او معتقد بود که “هرآنچه توسط خداوند برای بندگان تشریع می‌گردد، جهت دستیابی به منافع یا پیشگیری از مفاسدی است که بشر به استقلال عقل می‌تواند آنها را درک ‌کند. اینکه فلان کار قبیح است، چون خدا آن را نهی کرده، و فلان کار مستحسن است، چون خدا به انجامش امر کرده، در مقام فهم حقیقت انسان و عبادت، و رابطۀ آنها با اصل نظام عالم، و معرفت الله و معرفت النفس، استدلالی باطل و نپذیرفتنی است”. هچنین به نظر او انجام دادن عملی که انسان، نتیجه‌اش را نمی‌داند یا منتظر نتیجۀ خاصی پس از انجامش نیست، لغو و بیهوده است.
غروی در استنباط مسائل شرعی و احکام فقهی فقط سه رکن «کتاب‏، سنت و عقل». را را قبول کرده  و «اجماع» علما را رد می کند.
به طور کلی باید گفت که او با رد سنت های حاکم بر فقه، آن ها را بدعت هایی می داند که به مرور زمان بوجود امده و باعث رسیدن به نتایج فقهی و فکری غلطی شده اند که رنگ و بوی دینی دارند ولی درواقع خلاف دین هستند.
به عنوان نمونه بخشی از نظریات او به شرح زیر است:
*مقلد می‌تواند در هر حکمی از یک مجتهد‌‏، مستقلاً تبعیت نماید نه اینکه در تمامی مسائل، از یک فقیه تقلید کند.
*حکومت یک امر الهی نیست، بلکه یک امر دنیایی است که مردم بر اساس همفکری و مشورت و ایجاد هم‌رأیی به تشکیل آن مبادرت می‌کنند. بنا براین وصایت پیامبر در غدیر خم و معرفی مولی امیرالمومنین (ع) برای جانشینی او در امور دنیوی و حکومتی نبود
* طهارت ظاهری خمر (شراب) و خبث باطنی آن.
گرفتن خمس توسط علما و صرف آن در راه تبلیغ دین را جایز نمی داند و معتقد است فرد می تواند خودش آن را در رهش به مصرف برساند.
*سنگسار کردن زانی و زانیه را از احکام مجعولی می‌داند که بنی‌اسرائیل خود بر دین موسی افزوده‌اند.
*درباره حکم صریح قرآن درباره قطع دست سارق استدلال می‌کند که چون آیه در معنای «ید» مجمل است، غرض، صدور حکم بریدن دست نبوده و معتقد است «ید» در آیه به معنای قدرت بکار رفته، زیرا آنکه می‌دزدد با تکیه بر مقام و منصب و قدرتی است که توان و ابزار و امکان دزدیدن را برایش فراهم می‌آورد.
*راجع به تقیه نیز نظر او خلاف علماء است و آن را برای امام، در مقام بیان حکم، خلاف قرآن می‌داند
در نهایت، تفکرات غروی به انکار بخشی از مسلمات و مقدسات شیعی و حتی اسلامی و اطلاق خرافه به آنها منجر می شود. از جمله انکار شفاعت اهل بیت، اطلاق گورپرستی و مرده پرستی به زیارت قبور اهل بیت، انکار وجود شیطان، جن و ابلیس و تفاسیر نمادین از آنها، انکار عوالم غیبی ، زیرسوال بردن عزاداری برای اهل بیت خصوصا امام حسین(ع) و … .
پذیرفتن این تفکرات یک نتیجه داشت و آن هم این که “روحانیت سنتی” دشمن اصلی تشیع و اسلام ناب است. و هربلایی به سر دین و مذهب آمده مقصر اصلی علما و فقها و روحانیون هستند.
تفکرات وهابی مآبانه غروی، رساله عملیه باند جنایتکار سیدمهدی هاشمی در قهدریجان
پس از مدتی تفکرات به ظاهر متفاوت سیدمحمدجواد غروی در نایین مورد توجه قرار می گیرد و جمعی از هواداران او اقدام به تاسیس جمعیتی به نام “اتحادیه مسلمین نایین” می کنند. اقدامات این گروه با اعتراض مردم و روحانیون مواجه می شود و حتی جلسات مناظراتی برقرار می شود که با عدم حضور و استقبال هواداران غروی روبرو می شود. در نتیجه این اعتراضات، هواداران غروی به اصفهان می روند.
 مدتی بعد یعنی در سالهای میانی دهه چهل، تفکرات او مورد اقبال برخی جوانان آن روز قهدریجان(از توابع اصفهان) نیز قرار گرفته و آنها را به هواداران پرو پاقرص او تبدیل میکند. این جوانان کسی نیستند جز سیدمهدی هاشمی و دوستانش.
سیدمهدی و دوستانش خلا فکری خود را با تفکرات به ظاهر نو و تفاسیر به اصطلاح ضدمتحجرانه سیدمحمدجواد غروی پر کرده و او را به عنوان مرجع فکری خود می پذیرند.
سیدمهدی هاشمی در بخشی  از اعترافات خود در اینباره می گوید:
“یک سری دوستانی که داشتیم که آنها مریدان آقای غروی بودند. بعد ما هم کشیده شدیم به جلسات ایشان و در آن جلسات احساس کردیم که حرفهای جدیدی می شنویم از اسلام و قرآن و اینها که با منطق مبارزاتی هم انطباق داشت…ناچار شدیم که هفته ای یکبار برویم خدمت آقای غروی و از ایشان کسب فیض کنیم.بعدهم منبرهایی ایشان در سطح شهر داشت اکثرش را شرکت می کردیم.
بعد هم چون که این نظریات آن زمان ایشان در معرض رقابت و کشمکش بود در حوزه علمیه، و علما در مقابلش قیام کرده بودند.معمولا آنها هم که قیام کرده بودند یک تیپهای غیر مبارز بودندو مجموعه این عوامل و انگیزه ها باعث شد که ما هم آن ایام آن سالها به دفاع از این نظریات بپردازیم…ماهم به همان دلایلی که عرض کردم جذب این عقاید شده بودیم و همین هم در شکلگیری شخصیت اولیه فرهنگی و فکری ما خیلی موثر بود که اولا ما را در برخورد با قرآن و روایات از مرزهای تعبدی که شناخته شده در اندیشه اسلامی خارج کرد. حالت تعقلی محض که به آن داد و ما مثلا خودمان را محق می دانستیم که از یک آیه ای بنشینیم به طور مجرد و یکطرفه یک برداشتی بکنیم.چیزی که در مجموع سخنرانیها و درسهای آقای غروی هم مطرح بود.
و همچنین در برخوردهای سیدقطب و محمدقطب و سایر شخصیتها هم یک هنچین حالت تعقلی محض در شناخت آیات و وایات مطرح بود…و اینها یکسری تبعات منفی هم داشت که طبیعتا انسان یک حالت فاصله گرفتن از علما و روحانیونی که مخالف این نظریه بودند در خودش حس می کرد و همین مخالفتها تدریجا زاویه باز کرد و این زاویه هی بزرگ شد و بزرگ شد که در طول زمان، آن وقت که مبارزات در داخل کشور اوج گرفت یک زمانی ب اینجا رسیدیم که خب دیگر این روحانیت سنتی اصفهان که یا ساکتند یا مخالف مبارزه هستند، در مقابلشان به طور جدی موضعگیری بکنیم و حتی مثلا به حد قتل برسد.قتل مرحوم شمس آبادی که اینها تبعات و پیامدهای تدریجی این منشا تفکر بود.(بن بست، ج۱، ص ۴۷-۴۶)
سیدمهدی و دوستانش برای گسترش تفکر مطلوب خود، سیدمحمدجواد غروی را به قهدریجان دعوت می کنند و او چندین  سال به مناسبت های مختلف در آنجا سخنرانی می کند و در نتیجه ی تبلیغات سیدمهدی و دوستانش هوادارانی در آنجا پیدا می کند. این هواداران که سیدمهدی هاشمی هدایت و لیدری آنها را به عهده دارد” هدفی” نام می گیرند.
این گروه که خشونت را نیز چاشنی کار خود می کنند دست به اقدامات خودسرانه ای از جمله حمله به حسینیه محل برای تعطیلی آن به خاطر برپایی مجلس عزاداری امام حسین(ع) که آن را مصداقی از خرافات می دانستند نیز می کنند.
مهدی هاشمی پس از بیان علل مخالفت خود با عزاداری به خاطر اینکه آن را از سنن صفویه می دانستند می گوید:”همینکه اصلا در مجالس و منابر مثلا یک بخش عظیم از وقت منبری صرف خواندن مصیبت می شد تا مردم گریه کنند و اینها. این را هم ما یک مقدار همچنین مسخره می کردیم این حالت را در عمل. مثلا خود من که منبر می رفتم اصلا مصیبت نمی خواندم.”بن بست، ج۱، ص۱۴۵-۱۴۴)
در نتیجه این اتفاقات، شیخ قنبرعلی صفرزاده(روحانی قهدریجان و نماینده آیت الله شمس آبادی که بعدها توسط باند سیدمهدی هاشمی به خاطر همین اختلافات به شهادت می رسد) نزد برخی علماء اصفهان از جمله آیت الله شمس آبادی، حاج آقا جواد و مصطفی ابطحی و حاج آقامحمد بهشتی رفته و این قضیه را مطرح می کند. نتیجه ای که حاصل می شود این است که قرار می شود هرچندوقت یکبار یک روحانی از طرف ایشان به قهدریجان فرستاده شود تا عقاید انحرافی این گروه را برای مردم تشریح و رد کند.
چندین نفر به توصیه آیت الله شمس آبادی به قهدریجان رفته و منبر می روند. شخص آیت الله شمس آبادی نیز چندین بار به قهدریجان می روند. حضور آیت الله شمس آبادی در قهدریجان باعث ریزش شدید بدنه ی مردمی حامی طیف غروی می‌شود . پس از حضور آیت الله شمس آبادی در قهدریجان سیدمحمد جواد غروی دیگر به آنجا نمی رود.
این در حالی بود که پیش از آن با گسترش تفکرات غروی در منطقه، در سال ۴۹ استفتائی از امام خمینی و آیت الله خوئی راجع به تفکرات غروی صورت می گیرد که هردومرجع او را مصداق مضل و گمراه می دانند. امام خمینی در جواب می نویسند:
“با صحت مطالب فوق، چنین شخصی منحرف از مذهب اهل بیت است و لازم است مومنین از او احتراز کنند
و حضور در جماعت و منبر این شخص حرام و در معرض گمراهی است. خداوند مسلمین را از شر این عناصر فاسده حفط فرماید. والسلام علی من اتبع الهدی”
آیت الله خوئی نیز چنین می نویسند:
“شخص مزبور از مصادیق واضحه ضال و مضل است و ترویج چنین شخصی به حضور منبرش یا غیر آن فضلا از اقتدا به او جایز نیست و بر مومنین لازم است که از ترویج عقاید فاسده او جلوگیری کنند. والله العالم” (بن بست، ج۱، ص ۳۹)
به نام اسلام مبارز، به کام ساواک
در نتیجه ی اعتراضات مردم و علما به عملکرد و تفکرات غروی، او در سال ۵۰ به طور رسمی از منبررفتن و به زعم خودش وعظ گفتن خداحافظی می کند.
پس از قطع سفرهای به اصطلاح تبلیغی سیدمحمدجواد غروی به قهدریجان، از سال ۵۰ به بعد سیدمهدی هاشمی خود مسئولیت تشکیل جلسات تبلیغی و ارشادی را بر عهده گرفته و منبر می رود.
سیدمهدی که روحیه جوانی و جسارتش راه را برای تندروی او هموارتر می کند، به بیان دیدگاه های منحرف غروی و تفسیر آنها می پرداخت. به عنوان نمونه او دربیان اقدامات آنزمان خود می گوید: “ما اصلا دعا را از همان درصد تاثیری هم که در شرع مقدس اسلام برایش تعیین شده، از آن هم می انداختیم و میگفتیم مطرح نیست و بعد می گفتیم که دعا یک وسیله ای بوده که از قدیم الایام یک افراد عاجز و ناتوان یا افرادی که نمی خواستند با حکومت درگیر شوند این دعا را اختراع کردند. و مثلا می گفتیم مفاتیح الجنان خیلی از دعاهایش جعلی است، اختراعی است. و بعد هم در مقام تعقل می گفتیم مثلا می گویند فلان دعا خواندنش ثواب هزار حج و عمره دارد، می گفتیم که این با عقل سازگار نیست که مثلا خواندن دوکلمه دعا با هزار حج و عمره تطابق داشته باشد…مجموع این دریافتها را به این صورت دریافت میکردیم که بله، دعا طرحش در شرایط مبارزه با رژیم و مفاسد، یک طرح انحرافی است و نبایدمطرح شود و خود ما هم دعا نمی خواندیم.”(بن بست، ج۱، ص ۱۴۲)
هدفی ها در جمع خصوصی خود ، برای تنبیه افرادی را که بر اساس استنباط خود از احکام مصداق مفسد می دیدند نقشه می ریختند و آنها را پیاده می کردند. قتل مرحوم آیت الله شمس آبادی و صفرزاده مشتی از خروارها جنایتی است که این گروه طی آن سالها انجام داده است. ضرب و شتم افراد مخالف خود در منطقه وخانواده شان ، کشتن چند نفر به بهانه ی مفسد بودن، تخریب مزارع مخالفین و… از اقدامات این گروه بود.
یکی از اعضای این گروه  در تحقیقات اولیه پس دستگیری به جرم قتل مرحوم شمس آبادی در توصیف این جلسات می گوید:
“جلسات آنها دونوع بود: یکی جلسات عمومی و دیگری جلسات خصوصی. در جلسات عمومی از هر گروهی می آمدند و ظاهرش نماز و منبر و مسجد بود و چیزی نبود. و اما جلسات خصوصی را دو گروه تشکیل می داد. یکی گروهی که اسدالله شفیع زاده و محمد حسین جعفرزاده و محمداسماعیل ابراهیمی تشکیل می دادند. و دیگر گروهی که از مصطفی حمزه زاده و امیرحمزه زاده و عباسعلی رحیمی و اسماعیل ابراهیمی(این شخص در هردو گروه بود) و غلامحسین مرادی و امیرحسین مرادی تشکیل می شد.
گروه اولی که سه نفر بودند، بیرونی بودند. یعنی آقایانِ بیرون را بلا به سرشان بیاورند، یعنی در بیرون قهدریجان فعالیت داشتند. اما گروه هفت نفری دوم در داخل قهدریجان خرابکاری می کردند. مثلا موتورهای چاه را خراب می کردند، وسائل ان را می بردند، کرت های پیاز را با داس از بین می بردند، تخم سمی روی پیازها می پاشیدند که محصولش غیرقابل برداشت شود. ساختمان و ماشین آتش میزدند.
اداره جلسات با سیدمهدی هاشمی بود و هروقت او نبود احمد شفیع زاده اداره می کرد. در جلسات عمومی صحبت از نماز و شکیات و این چیزها بود، ولی در جلسات خصوصی صحبت از خراب کردن و آتش زدن و ادم کشی و از این حرفها بود…سیدمهدی هاشمی دستور می داد که مثلا فلان کار را بکنید، فلان شخص را بکشید و به هردو دسته دستور می داد” (آرشیو مرکز اسناد انقلاب اسلامی، کدبازیابی ۲۰۶۵۵۰۳۵)
مشاهده می شود که در این ایام و سالهای پس از آن، گروه هدفی ها به رهبری سیدمهدی هاشمی هیچ گونه مشی مبارزاتی علیه رژیم شاه را در پیش نمی گیرد و اساسا دغدغه ای جز تبلیغ تفکر خود و تلاش برای پیاده کردن خشن آن در منطقه و مبارزه با علما و روحانیون منطقه ندارند. این عملکرد آنها آگاهانه یا ناآگاهانه- که الیبته اسناد و قرائنی بر اگاهانه بودنش دلالت دارد- خدمتی به رژیم شاهنشاهی تلقی می شود چرا که با پررنگ کردن اختلافات درونی، مردم و علما را از مبارزه با رژیم دور نگه می دارد.
  • منبع خبر : رجا نیوز